تبليغاتX
تنهایی من

تنهایی من

تاريك ترين ساعت پيش از طلوع خورشيد فرا ميرسد...

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 20 (قسمت پایانی)

"فصل بيست"

به شب چیزی نمانده بود. به اندازه یک چشم بر هم زدن و شاید به اندازه یک وجب برای رسیدن به آرزوها.به اندازه یک نفس و به اندازه یک لبخند کودکی در پهنای صورتش.نمیدانستم مقصد کجاست و به کجا میروم.خیابانهای آشنا اکنون ناآشنا و غریبه بود. به ویترین مغازه ها زل میزدم بدون آنکه چیز ببینم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 19

"فصل نوزده"

حق با مادر و کتی و دیگران بود. این اتفاقات تمام و کمال نتیجه خود خواهی و غرور بیجای  خودم بود.خودم...خودم.. فقط کار خودم بود. و بس.درست مثل آینه ای که فقط برای من ساخته شده بود و عکس هیچکس در آن پدیدار نمیشد جز خودم.رخ به رخ خودم بودم . پویا کی بود؟در این بین چکاره بود؟ پویا که پدر نبود؟ آریا فرزند او نبود؟مثل من درد نداشت؟ این را خوب میدانستم که پویا یک سال خودش را حبس کرد تا تعادل روحی پیدا کند در نبود من در آن ویرانه شب و روزش را گذراند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 18

"فصل هجده"

من چون گمشده ای د ر جاده ای بدون رهگذر و بی هیچ نشانه بودم که باید آنقدر میرفتم  و میرفتم تا شاید به مقصد برسم. دلشوره هایم تمامی نداشت. دیگر هیچکس و هیچ کجا آرامم نمیکرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:54  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 17

فصل هفده"

با بودن عسل هیچ نگرانی از عرفان نداشتم.تمام مدت مراقب بود و با کوچکترین حرکت و گریه عرفان گزارش میداد تا مبادا برادرش ناراحت شود.با به دنیا آمدن عرفان خداوند رشته محکمی را به قلبم گره زد. دیدن معصومیت فرزندم و انتظار حمایت و توجه  از طرف من باعث شد تمام قول و قرارهایم را فراموش کنم.پویا شناسنامه عرفان را گرفت و همراه آن کلید آپارتمانی را که خریده بود به پدر داد.با دیدن کلید به پدر گفتم من خونه لازم ندارم و کلید را روی میز انداختم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:29  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل16

"فصل شانزده"

شیرین جون برای تولد نوه عزیزش مهمانی مفصلی تدارک دید. کتی برخلاف دیگر زائو ها خیلی زود از رختخواب بلند شد و به ورزشهای سبک و کارهای شخصی اش مشغول شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:23  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 15

"فصل پانزده"

عسل آخر شب از خانه آنها آمد. لباسشرا عوض كردم و براي خواب روي تخت خواباندمش. درحاليكه موهايش را نوازش ميكردم گفتم:«با بابايي كجا رفتي؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:41  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 14

"فصل چهارده"

پویا رفت به مأموریتی در یکی از شهرهای دور. عسل کمتر بهانه میگرفت و به این جداییها عادت کرده بود و به عکس پدرش دلخوش بود.چند روزی میشد حال مساعدی نداشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:35  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 13

 

"فصل سيزده"

وقتی به تهران رسیدیم تصمیم گرفتم به هیچ چیز فکر نکنم. حالا که همه چیز خوب بود و عسل کنارم بود، باید باز منتظر میماندم تا پایان قصه را پویا تمام کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:55  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 12

"فصل دوازده"

تابستون بود و بهانه گیری های عسل فراوان.بریم سینما. بریم پارک. بریم پیش خاله کتی.بعد از ظهر تصمیم گرفتم به پارک سر خیابان بروم تا کمی بازی کند و دست از بهانه گیریهایش بردارد.به محوطه بازی رسیدیم . عسل به سمت وسایل بازی رفت و من روی نیمکتی نشستم و بازی بچه ها را تماشاکردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 7:56  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 11

"فصل يازده"

با مرگ آریا ،فرشته کوچک من زندگی ام وارد مرحله تازه ای شد.یک ماه در بیمارستان بستری بودم. عسل اجازه داشت هر روز به دیدنم بیاد و ساعتی با من حرف بزنه و بغلم کنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل10- قسمت دوم

اینم ادامه فصل ۱۰..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:3  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل10- قسمت یک

این م قسمتی از فصل ده تا بقیشم بذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:54  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 9

اینم قسمت نه که نگید من بدقولم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:17  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 8

"فصل هشتم"

ميشه تصور كرد كه زندگي مثل قايقي ميمونه كه با سرنشيناش روي درياي پرتلاطم در حركتند و بالا و پايين ميروند. گاهي دريا آنقدر مهربان و آرامه كه اگه پارو نزني و تلاش نكني همانجا خواهي ماند و حركتي به جلو نخواهي داشت و گاه طوفاني و پرتلاطم كه باز اگر تلاش نكني خيلي زود سرنگون خواهي شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:59  توسط مونیکا  | 

قول قول

سلام به همه من بدقول و بدجنس نیستما. همیشه تو شرکت یه ساعتی هایی رو وقت داشتم برای خودم باشم و تایپ کنم اما این دو هفته رئیسم خیلی اذیت میکنه و کاراش زیاد شده. اما قول میدم امشب بعد از رسیدن به خونه که میشه ساعتهای ۸-۹ فصل ۸ کتاب تموم کنم و بذارم و قول میدم فردا یعنی پنجشنبه فصل ۹ و جمعه فصل ۱۰ بذارم تا تلافی این چند روز در بیارم بازم با صبوریتون کمکم کنید و تو این ماه عزیز برای من هم دعا کنید بچه ها مشکلاتی دارم که خیلی به دعای شما عزیزان محتاجم . تنهام نذارید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 7:50  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 7قسمت دوم

سلام به همه اینم قسمت دوم فصل هفت بازم ببخشید که نشد همه شو با هم بذارم به خدا سرم شلوغه و کارم زیاد اما بدقولی نخواستم بکنم تا الان بیدار نشستم که این تموم بشه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:6  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل7 قسمت اول

"فصل هفتم"

بنا به عادت، هر روز كنار پنجره مي ايستادم و پويا رو بدرقه ميكردم. پس از چند دقيقه تماس مي گرفت و تا رسيدن به محل كارش حرف ميزديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط مونیکا 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 6قسمت سوم

سلام ببخشید این فصل ۶ طلسمی بو د که بالاخر ه تموم شد..............

شرمنده. امیدوارم از ادامه اش لذت ببرید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:7  توسط مونیکا  | 

میدونم

بچه ها فصل ۶ بازم ادامه داره میدونم الان میگید ازش تعریف کردیم این هم بدقول شد اما باور کنید این دو روز یه مشکلی داشتم و دارم اما اگه یه امشبم صبر کنید از فردا شب همه رو به موقع میذارم ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 6 قسمت دوم

شب تب و لرز كردم. با وجود خوردن قرص و شربت از التهابم چيزي كم نشد. صبح مادر به عمو جان اطلاع داد نميتوانم سر كار بروم. ظهر كاسه اي سوپ خوردم و بعدازظهر همراه مادر به دكتر مراجعه كردم و با كيسه اي دارو به خونه برگشتيم. امكان آنكه صبح سركار بروم نبود. عموجان تماس گرفت و گفت تا هر زماني كه ميخواهم استراحت كنم و نگران چيزي نباشم. حسن داشتن عموي مدير در اينگونه مواقع بود.

سه روز در خانه بودم. كلاس ورزشم را يكي از همكارانم اداره ميكرد. كنار شومينه نشتسم با چند كتاب نخوانده، فرصت خوبي بود استراحت كنم تا تلافي مدتي را كه در هياهو و تنش گذرانده بودم دربياورم. بعدازظهر مادر حمام بود كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم و گفتم:«بفرماييد.»

با شنيدن صداي آنطرف گر گرفتم و گرمم شد. انگار حرارتي مستقيم بر من تابيده شد. جواب سلامش را دادم.

«نگرانت شدم. چند روزه كه نميبينمت. محل كارت تماس گرفتم نبودي، اتفاقي افتاده؟»

نفس بلندي كشيدم و گفتم:«قرار بود شمات من رو تعقيب نكنين. نكنه يادتون رفته؟»

«يادمه، اما قرارمون به عنوان خواستگار بود نه نگراني همسايه براي همسايه محترمي چون شما.»

«ممنون كه به ياد همسايه هاي خودتون هستيد. سوالي داشتم؟»

«بفرماييد؟»

«شما تو محل قديمتون هم جوياي حال دختراي همسايه بوديد و جزو سوابقتون به حساب مي آد؟»

«تو محل قديم ما همه پسر داشتن. هيچكس دختر نداشت. منم بنا به عادت حال همه شون رو جويا ميشدم.»

«نگران من نباشيد. سرما خوردم و در حال استراحتم.»

«فكر ميكنم اثر گردش روز جمعه است.»

«منم فكر ميكنم شما شبها نميخوابيد تا تمام اتفاقات رو زير نظر داشته باشين.»

«درست حدس زدي. مدتي ميشه كه خواب از من فرار كرده. در ضمن حسام رو ديدم.»

مشخص بود كه رفتار من با حسام رو گوشزد ميكرد. گفتم:«چشمتون روشن.»

«ميدوني بيتا، وقتي اين چند روز نديدمت مطمئن شدم دارم جوابم رو ميگيرم.»

«قرار بود شما به عنوان همسايه جوياي حالم باشيد.»

«متاسفم، قول و قرارم يادم رفت. فكر كنم دچار فراموشي شدم. راستي دونه هاي برف  رو ديدي؟»

«نه خواب بودم.»

«ميتوني بياي دم پنجره و تماشا كني؟»

از كنار شومينه بلند شدم و پنجره را باز كردم و بنا به عادت دستم را بيرون گرفتم تا دونه هاي برف رو لمس كنم.

«برو تو، ميترسم حالت بدتر بشه.»

نگاهي به تراس خانه انداختم و پويا را روي تراس ديدم. پنجره را بستم. صدايش در گوشي پيچيد. «خيلي دلم برات تنگ شده بود. برف بهانه اي شد تا ببينمت.»

«شما هم بريد تو، چون ممكنه شبيه آدم برفي بشي.»

«تا تو خوب نشي من همينجا ميمونم.»

«من خوبم و احتياجي نيست فداكاري كنين.»

«به اميد ديدار.»

«خداحافظ.»

با شنيدن صداي پويا سبك شدم و انگار نصف تبم رو بيرون ريختم . راه نفسم باز شد و علايم خوبي در وجودم پديدار شد. شايد دليل بدتر شدن حالم نديدن پويا بود.

شب به اتاق بهنام رفتم. در حال مرتب كردن لباسهايش بود.

«چه عجب، راه گم كردي يا اومدي منم سرما بدي و بري؟»

«سرما كه در تو كار ساز نيست. اگه وبا هم بياد تو آسيب ناپذيري.»

«اگه تويي كه خوب بلدي سرما و هر چي بدبختيه ديگه رو بندازي تو جون من.»

«امشب ميخوام مهربون باشم.»

«لابد كارت يه جايي گيره؟»

«ميتوني اينطوري فكر كني.»

«بگو، ميشنوم.»

«راجع به پويا معين.»

«به به! لابد بحث جالبي خواهد شد. بازم خبريه؟»

«خبر كه نه، اما بيخبرم نيستم. تو راجع به اون چي ميدوني؟»

روي تنها مبل اتاقش كه پر از لباس بود به زحمت جايي باز كرد و نشست. گفت:«راجع به پويا معين... اگه راستش رو بخواي حرف زياده. دليلشم روشنه، اينطور كه شنيدم اسمش براي عده اي با ترس همراهه. بدترين و مشكلترين پرونده ها زير دستش ميره و كارشم حرف نداره. محاله از عهده كاري برنياد. باهوش و نترسه، دو خصلت كه بايد يك پليس داشته باشه.»

«خيلي تند رفتي. تمام اينها در مورد پويا معين صدق ميكنه؟»

«خوشبختانه و يا بدبختانه بله.»

«چرا متاسفانه؟»

«از نظر ازدواج و زندگي با همچين آدمي بايد خيلي شجاع باشي تا بتوني با اون كنار بياي. صداقت و درستي تو كارت باشه وگرنه دستت رو ميشه و مهمتر از همه عاشق باشي تا بتوني تحملش كني. حساب پويا از مردهاي ديگه جداست، چون اگه صادق نباشي ميفهمه، دروغ بگي و عاشقم نباشي زجر ميكشي و اونم عذاب ميدي و زندگي براي هر دو سخت ميشه.» 

با خودم فكر كردم لابد پويا دستگاه دروغ سنج داره و من هيچوقت نميتونم مثل زنهاي دور و برم كه گاهي به همسرانشان دروغهاي كوچكي ميگن باشم. مثلا به جاي خريد با دوستم برم قهوه بخورم ويا به جاي رفتن به خونه مادر به فروشگاه و يا فال قهوه برم. درحاليكه اغلب زنها احتياجي به اين روش ندان، ولي نوعي هيجان كاذب براي گفتن دروغ به همسرانشان دارند. مثلا فرزانه در مورد مادرش ميگويد كه علاقه و عادت غريبي براي گرفتن فال دارد و پدرش چندان موافق اين موضوع نيست، اما مخالفم نيست، چون آنرا تفريحي براي همسرش ميداند. به همين دليل مادر فرزانه مخفيانه ميرود و ميگويد چرا به پدرت بگم كه نق بزند و بگويد پولهاي من رو تو جوي ميريزي.

صداي بهنام مرا از افكارم بيرون آورد. «به چي فكر ميكني؟»

«به همه چي.»

«تو الان فقط به آينده و زندگي با پويا بايد فكر كني. خيلي از مردها تحصيل كرده و اتو كشيدن. خيليها هم مثل من صبح مرتب ميرن شركت، شب هم با لباسهاي عجيب و غريب ميرن تفريح. بعضيها هم مثل جناب معين هم خوش قيافه هستن و هم خوش لباس و هم با ابهت، اما هيچ كدوم اينها به درد تو نميخوره. در حال حاضر تو فقط بايد ببيني ميتوني با اينجور مرد بسازي و زندگي كني.

«با مردي كه هر زو با چند جنازه سرو كار داره و هميشه اسلحه داره و شايدم خيلي سنگدل باشه. شرايط غريبيه، نميدونم ميتونم يا نه.»

«پس تو با كارش مشكل داري؟»

«آره، مشكل دارم. هميشه بايد تو ترسو وحشت به سر ببرم.»

«او اونقدر شجاع هست كه بتونه از زن و زندگيش محافظت كنه.»

«از خودش چي؟»

«اونم با خدا، مگه افراد عادي ممكن نيست بر اثر بيماري و يا هزار حادثه ديگه جون خودشون رو از دست بدن. اين دست من و تو نيست كه بخواهيم پيش بيني كنيم. در ضمن فكر نكن ماست گير آوردي. تو تصميم خودت رو گرفتي و فقط من رو سر كار گذاشتي.»

«نه به جان تو.»

«جون خودت، چشمات داره داد ميزنه كه در مغزت چه خبره.»

«مرسي از مشاوه اي كه انجام دادي.»

«قابلي نداشت. به جاي مرسي هم تو فرهنگستان لغت متشكرم و ممنون رو جايگزين كردن.»

با تمسخر گفتم:«ميدوني كه فرانسه و فارسي رو قاطي ميكنم و به هردو به يك اندازه تسلط دارم.»

«وقتي همسر سروان معين شدي هم فارسي  يادت ميره هم فرانسه. در مورد تو نبايد كوتاهي كنه.»

«نهايت بدجنسي خودت رو با اين حرف نشون دادي.»

بيرون آمدم و به اتاقم رفتم. تا اندازه اي كه ميخواستم از بهنام حرف كشيدم. حالا نوبت پدر و مادر بود تا سر فرصت با آنها صحبت كنم.

صبح مادر با ديدن من در رختخواب گفت:«بيتا، مگه قرار نبود امروز بري سر كار؟»

غلتي زدم و گفتم:«شايد مرخصيم رو تمديد كنم.»

«تمديد كني يا استعفا بدي؟»

وقتي سكوت مرا ديد گفت:«امروز كلاس دارم، ولي زود برميگردم تا با هم حرف بزنيم.»

با خروج مادر از رختخواب بيرون آمدم. نگاهي به كوچه انداختم و از ديدن لايه نازك برف كه روي بام خانه ها نشسته بود به هيجان آمدم. درخت نخل زيباتر از هميشه نگاهم ميكرد.

ساعتي بعد تلفن زنگ زد. حدس زدم پويا باشد،اما كتي بود و جوياي حالم شد. به آشپزخانه رفتم تا غذايي تدارك ببينم و مادر را خوشحال كنم. قابلكه روي اجاق خبر از ناهاري خوشمزه با دستپخت مادر را ميداد. با صداي دوباره زنگ تلفن به اتاق برگشتم. لابد فرزانه بود. نخواسته از كتي عقب بماند و ميخواهد حالم را بپرسد، اما صداي ان سوي خط لبخندي بر پهناي صورتم نشاند. خدا رو شكر تلفنهاي ايران تصويري نبود و گرنه آبرويم ميرفت. جواب سلامش را دادم. گفت: «چرا سر كار نرفتي، نكنه حالت بدتر شده؟»

«عمو جان اجازه دادن تا هر وقت كه ميخوام از مرخصي ام استفاده كنم.»

«يادم باشه سر فرصت از عموجان تشكر كنم.»

«شما چرا تشكر كني؟»

«چون همه عالم و آدم فهميدن كه من ميخوام ازدواج كنم، دست به دست هم دادن تا شرايط رو مهيا كنن.»

«اميدوارم با اون دختر خوشبخت به آرزوهاتون برسين، ولي من نميدونم چه ربطي به عموي بنده داره؟»

«چون اون دختر خوشبخت برادرزاده آقاي ارجمند مدير آژانسه.»

«شما بيش از حد غير منطقي و خودخواهانه حرف ميزنين و توجهي به خواسته من نداريد. اگر بدونم منظور شما من هستم الان ميرم سركار تا از خيال پردازي دست برداريد.»

«كسي كه تهديد ميكنه احتمال اينكه دست به اون عمل بزنه كمه.»

«كمه يا احتمالش زياده؟»

«از نظر فرضيه پليسي كمه.»

«بهتره شما به دنبال فرضيه هاي جديد باشيد و اجازه بديد منم استراحت كنم.»

«ما ميتونيم با يه پرچم سفيد به جنگ خودمون پايان بديم.»

«صلحي در كار نيست، به فكر ادامه جنگ باشيد.»

«اگه تا شب هم سر به سرم بذاري گوش ميكنم چون احتياج دارم صدات رو بشنوم. در ضمن پنجشنبه قراره خدمت برسيم.»

با حيرت گفتم:«با اجازه كي؟»

«با اجازه خودم.»

«سر به سرم نذار. من هيچ قولي به شما ندادم كه بدون مقدمه برنامه ريزي ميكني.»

«خيله خب، سر به سرت نميگذارم. بعدازظهر اجازه بگير تا يك ساعتي همديگر رو ببينيم.»

«در حال حاضر كسي خونه نيست... گمان نكنم اجازه بدن.»

«خودم با پدرت تماس ميگيرم و كسب اجازه ميكنم.»

«من عجب ميكنم. با وجود حرفهاي اون روز و قولي كه داديد بازم پيگير هستيد؟»

«حرفهاي اون روزت از عصبانيت بيش از حد بود و منم قول دادم تا زماني كه خودت نخواي سراغت رو نگيرم.»

«ميتونم بپرسم من كي به شما پيغام دادم كه خودم خبر ندارم؟»

«با نرفتن به سركار پيغامي گويا و واضح دادي.»

«گفتم سر به سرم نذار، من فقط بيمارم.»

«بيماري روحي به خاطر نديدن من...امروز حالت بهتر خواهد شد.»

«خيلي...»

«خيلي چي؟‍«

«خودت بهتر ميدوني؟»

«ساعت هفت مي آم دنبالت . خداحافظ.»

با قطع تماس، از اين همه اصرار و پافشاري پويا براي رسيدن به خواسته اش به خنده افتادم. با حرف و بهانه هايم بيشتر به اشتياقش دامن ميزدم. البته پويا هرچه گفت واقعيت داشت و به احساس من نسبت به خودش آگاه بود،‌فقط ميخواست من را از دنده چپي كه به آن گرفتار شده بودم رها كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 6 قسمت اول

خب سلام به همه بازم معذرت میخوام بدقول نیستم اما دیشب تازه ساعت ۱۱:۳۰ شب رسیدم خونه فصل ۶ نصفش تایپ کردم تا شما این بخونید نصف دیگه ش رو هم میذارم ببخشید ترخدا.

-----------------------------------------------------------------------------------------

"فصل شش"

به كتي تلفن كردم قرار شد به استخر بروم تا به اين بهانه با او حرف بزنم. احتياج مبرمي داشتم تا با كسي صحبت كنم. مادر حال و حوصله استخر نداشت و تنهايي رفتم. تمام گفتگوهايي كه با پويا داشتم را تعريف كردم. كتي هم مثل مادر معتقد بود پويا حرف بدي نزده و من بيخودي حساس شدم و اگر مرد صادقي نبود ميگذاشت وقتي خرش از پل گذشت اين موضوع رو مطرح ميكرد. دست كم تكليفش رو با من روشن كرده. يا كار يا زندگي مشترك. دلم ميخواست حرفهاي كتي رو قبول كنم، اما لجاجت سراغم آمده بود كه كلام هيچكس اثري در من نداشت. كتي گفت اگه بعد از مدتي نظرم تغيير كنه بدتر ميهش. تصميم درست رو الان بگيرم كه فردا ديره.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:10  توسط مونیکا  | 

سلام

سلام به همه دوستان اومدم بگم به خدا من بدقول نیستم فصل ۶ ۵۳ صفحه است که تایپش زمان میبره دیروزم خیلی کار داشتم فقط تونستم ۲۰ صفحه تایپ کنم اما امروز هر طور شده تموم میکنم و آخر شب میذارم حتی اگه امشب مجبور باشم بیدار بمونم . معذرت میخوام از تاخیری که داشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:0  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 5

سلام به همه اینم فصل ۵ که ۲۱ صفحه بود تا اینجا ۹۷ صفه رو با هم خوندیم. اما فصل ۶ یکمی طولانی تره یعنی حدود ۵۷ صفحه است خودش که ممکنه یه کم زمان بیشتر ببره اگه به موقع نتونستم بذارم از الان معذرت میخوام...

---------------------------------------------------------------------

"فصل پنج"

پنجشنبه مرخصي گرفتم تا به كارهايم رسيدگي كنم. نميخواستم هيچ چيز كم و كسر باشد. مادر فراموش كرده بود ساعت آمدنشان را بپرسد و خانم معين به عمد و يا غير عمد اشاره اي نكرده بود. به ناچار از ساعت پنج آماده نشستيم. پدر از مادر به خاطر سهل انگاريش در نپرسيدن ساعت آمدن مهمانها دلخور بود و ميگفت چرا ساعت دقيق را نپرسيدي كه ما مجبور نباشيم ساعتها انتظار بكشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:26  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 4

"فصل چهار"

جمعه اي باراني و گرفته از ابرهاي پاييزي بود. از رختخواب بيرون آمدم. كنار پنجره رفتم  نگاهم به تراس خانه رو به رو افتاد. پويا ايستاده بود و چشم به پنجره ما دوخته بود . با ترس پرده را انداختم و براي آنكه دوباره وسوسه نشوم به طبقه پايين فرار كردم. ضربان قلبم نفسم را بند آورد. مثل كسي كه در حال دزدي مچش را ميگريند هيجان داشتم و ديوانه وار پا به فرار گذاشتم. مادر مشغول پخت و پز بود. بهنام خواب و پدر هم مشغول نظافت انباري بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:9  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 3

سلام به همه من به قولم عمل کردم تا الان بیدار موندم که بدقول نشم چون برادرم کتاب تازه اورده...

این هم فصل ۳ که ۱۸ صفحه بود...

----------------------------------------------------------------------------

"فصل سه"

از اول هفته منتظر آمدن آقاي معين به آژانس براي گرفتن بليتها بودم. يكشنبه نزديك ظهر آمد. از اينكه توجه همكاران به او جلب ميشد حرص ميخوردم. بعد از قرارگرفتن روي صندلي گفتم: ‍«زيارتتون قبول، اميدوارم سفر خوش گذشته باشه.»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:1  توسط مونیکا  | 

ببخشید

سلام به همه

ببخشید. راستش امروز خیلی سرم شلوغ بود حتی ۵ دقیقه هم وقت آزا د نداشتم که تایپ کنم. حالا همین الان رسیدم خونه. اما برادرم کتاب با خودش برده. اما قول میدم همین الان پیداش کنم و بگم برام بیارتش و همین امشب فصل ۳ رو براتون تایپ کنم ترخدا ببخشید بدقول نیستم همین الان رسیدم و اومدم شروع کنم به تایپ که دیدم کتا ب نیست اما من رو قولم هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:15  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 2

"فصل دو"

بالاخره معماي همسايه جوان حل شد. بهنام با يكي از دوستانش در حال گذر بودند كه جناب سروان پويا معين رو ميشناسن. شب براي ما از كشفي كه كرده بود حرف زد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط مونیکا  | 

شرمنده

سلام به همه دوستان من قول دادم که روزی یک فصل بزارم دیشب با اینکه خسته بودم فصل ۲ رو هم تایپ کردم اما چون سرعت اینترنت خونه کمه ریختم رو فلش که بیارم از شرکت براتون ارسال کنم. اما متاسفانه صبح فلش رو یادم رفت بیارم. اگه از خونه برام بفرستن حتما میرام اگر هم نذاشتن قول میدم شب از خونه با اینکه سرعت اینترنت پایینه هر طوری شده بفرستم. اما مطمئن باشید فصل ۲ که ۲۳ صفحه بود تایپ شده. معذرت میخوام که فراموش کردم تا شب میزارم براتون مرسی از صبوری و کمکتون.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:59  توسط مونیکا  | 

رمان "امشب" نوشته سیمین شیردل- فصل 1

"فصل يك"

 

اگر ميخواهي سرگذشت من رو بدوني بايد قول بدي خوب به حرفام گوش كني. هر جا بردمت بيايي و نه نگي... بعد ميتوني قضاوت كني. در مورد همه چي، در مورد من، عشقم، زندگيم و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:36  توسط مونیکا  | 

سلام

سلام به همه كساني كه به سرزمين تنهايي من امدند . به همه خوش امد ميگم. راستش ميخوام براتون اينجا رمان "امشب" از خانم سيمين شيردل رو بزارم رمان جالبيه. به نظرم روال داستان يكمي با همه رمانها فرق ميكنه من اينطوري حس كردم.

اين رمان 415 صفحه است و داراي 20 فصل. سعي ميكنم روزي يك فصل براتون بزارم اما بعضي فصل هاش يكمي طولانيه. پس با صبو ري و ارامشتون به من كمك كنيد.

فقط ازتون خواهش میکنم که این رمان همینجا بخونید و لطفا اگه ممکنه حتی با ذکر منبع در وبلاگ دیگه ای کپی نشه و هر کس که میخواد همین جا بخونه... مرسی

اینم بگم که این فصل اول چون داره شخصیت های داستان توضیح میده یکمی شاید طولانی به نظرتون بیاد اما بهتون قول میدم داستان جالبیه.

منتظر باشيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط مونیکا  |