شب تب و لرز كردم. با وجود خوردن قرص و شربت از التهابم چيزي كم نشد. صبح مادر به عمو جان اطلاع داد نميتوانم سر كار بروم. ظهر كاسه اي سوپ خوردم و بعدازظهر همراه مادر به دكتر مراجعه كردم و با كيسه اي دارو به خونه برگشتيم. امكان آنكه صبح سركار بروم نبود. عموجان تماس گرفت و گفت تا هر زماني كه ميخواهم استراحت كنم و نگران چيزي نباشم. حسن داشتن عموي مدير در اينگونه مواقع بود.
سه روز در خانه بودم. كلاس ورزشم را يكي از همكارانم اداره ميكرد. كنار شومينه نشتسم با چند كتاب نخوانده، فرصت خوبي بود استراحت كنم تا تلافي مدتي را كه در هياهو و تنش گذرانده بودم دربياورم. بعدازظهر مادر حمام بود كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم و گفتم:«بفرماييد.»
با شنيدن صداي آنطرف گر گرفتم و گرمم شد. انگار حرارتي مستقيم بر من تابيده شد. جواب سلامش را دادم.
«نگرانت شدم. چند روزه كه نميبينمت. محل كارت تماس گرفتم نبودي، اتفاقي افتاده؟»
نفس بلندي كشيدم و گفتم:«قرار بود شمات من رو تعقيب نكنين. نكنه يادتون رفته؟»
«يادمه، اما قرارمون به عنوان خواستگار بود نه نگراني همسايه براي همسايه محترمي چون شما.»
«ممنون كه به ياد همسايه هاي خودتون هستيد. سوالي داشتم؟»
«بفرماييد؟»
«شما تو محل قديمتون هم جوياي حال دختراي همسايه بوديد و جزو سوابقتون به حساب مي آد؟»
«تو محل قديم ما همه پسر داشتن. هيچكس دختر نداشت. منم بنا به عادت حال همه شون رو جويا ميشدم.»
«نگران من نباشيد. سرما خوردم و در حال استراحتم.»
«فكر ميكنم اثر گردش روز جمعه است.»
«منم فكر ميكنم شما شبها نميخوابيد تا تمام اتفاقات رو زير نظر داشته باشين.»
«درست حدس زدي. مدتي ميشه كه خواب از من فرار كرده. در ضمن حسام رو ديدم.»
مشخص بود كه رفتار من با حسام رو گوشزد ميكرد. گفتم:«چشمتون روشن.»
«ميدوني بيتا، وقتي اين چند روز نديدمت مطمئن شدم دارم جوابم رو ميگيرم.»
«قرار بود شما به عنوان همسايه جوياي حالم باشيد.»
«متاسفم، قول و قرارم يادم رفت. فكر كنم دچار فراموشي شدم. راستي دونه هاي برف رو ديدي؟»
«نه خواب بودم.»
«ميتوني بياي دم پنجره و تماشا كني؟»
از كنار شومينه بلند شدم و پنجره را باز كردم و بنا به عادت دستم را بيرون گرفتم تا دونه هاي برف رو لمس كنم.
«برو تو، ميترسم حالت بدتر بشه.»
نگاهي به تراس خانه انداختم و پويا را روي تراس ديدم. پنجره را بستم. صدايش در گوشي پيچيد. «خيلي دلم برات تنگ شده بود. برف بهانه اي شد تا ببينمت.»
«شما هم بريد تو، چون ممكنه شبيه آدم برفي بشي.»
«تا تو خوب نشي من همينجا ميمونم.»
«من خوبم و احتياجي نيست فداكاري كنين.»
«به اميد ديدار.»
«خداحافظ.»
با شنيدن صداي پويا سبك شدم و انگار نصف تبم رو بيرون ريختم . راه نفسم باز شد و علايم خوبي در وجودم پديدار شد. شايد دليل بدتر شدن حالم نديدن پويا بود.
شب به اتاق بهنام رفتم. در حال مرتب كردن لباسهايش بود.
«چه عجب، راه گم كردي يا اومدي منم سرما بدي و بري؟»
«سرما كه در تو كار ساز نيست. اگه وبا هم بياد تو آسيب ناپذيري.»
«اگه تويي كه خوب بلدي سرما و هر چي بدبختيه ديگه رو بندازي تو جون من.»
«امشب ميخوام مهربون باشم.»
«لابد كارت يه جايي گيره؟»
«ميتوني اينطوري فكر كني.»
«بگو، ميشنوم.»
«راجع به پويا معين.»
«به به! لابد بحث جالبي خواهد شد. بازم خبريه؟»
«خبر كه نه، اما بيخبرم نيستم. تو راجع به اون چي ميدوني؟»
روي تنها مبل اتاقش كه پر از لباس بود به زحمت جايي باز كرد و نشست. گفت:«راجع به پويا معين... اگه راستش رو بخواي حرف زياده. دليلشم روشنه، اينطور كه شنيدم اسمش براي عده اي با ترس همراهه. بدترين و مشكلترين پرونده ها زير دستش ميره و كارشم حرف نداره. محاله از عهده كاري برنياد. باهوش و نترسه، دو خصلت كه بايد يك پليس داشته باشه.»
«خيلي تند رفتي. تمام اينها در مورد پويا معين صدق ميكنه؟»
«خوشبختانه و يا بدبختانه بله.»
«چرا متاسفانه؟»
«از نظر ازدواج و زندگي با همچين آدمي بايد خيلي شجاع باشي تا بتوني با اون كنار بياي. صداقت و درستي تو كارت باشه وگرنه دستت رو ميشه و مهمتر از همه عاشق باشي تا بتوني تحملش كني. حساب پويا از مردهاي ديگه جداست، چون اگه صادق نباشي ميفهمه، دروغ بگي و عاشقم نباشي زجر ميكشي و اونم عذاب ميدي و زندگي براي هر دو سخت ميشه.»
با خودم فكر كردم لابد پويا دستگاه دروغ سنج داره و من هيچوقت نميتونم مثل زنهاي دور و برم كه گاهي به همسرانشان دروغهاي كوچكي ميگن باشم. مثلا به جاي خريد با دوستم برم قهوه بخورم ويا به جاي رفتن به خونه مادر به فروشگاه و يا فال قهوه برم. درحاليكه اغلب زنها احتياجي به اين روش ندان، ولي نوعي هيجان كاذب براي گفتن دروغ به همسرانشان دارند. مثلا فرزانه در مورد مادرش ميگويد كه علاقه و عادت غريبي براي گرفتن فال دارد و پدرش چندان موافق اين موضوع نيست، اما مخالفم نيست، چون آنرا تفريحي براي همسرش ميداند. به همين دليل مادر فرزانه مخفيانه ميرود و ميگويد چرا به پدرت بگم كه نق بزند و بگويد پولهاي من رو تو جوي ميريزي.
صداي بهنام مرا از افكارم بيرون آورد. «به چي فكر ميكني؟»
«به همه چي.»
«تو الان فقط به آينده و زندگي با پويا بايد فكر كني. خيلي از مردها تحصيل كرده و اتو كشيدن. خيليها هم مثل من صبح مرتب ميرن شركت، شب هم با لباسهاي عجيب و غريب ميرن تفريح. بعضيها هم مثل جناب معين هم خوش قيافه هستن و هم خوش لباس و هم با ابهت، اما هيچ كدوم اينها به درد تو نميخوره. در حال حاضر تو فقط بايد ببيني ميتوني با اينجور مرد بسازي و زندگي كني.
«با مردي كه هر زو با چند جنازه سرو كار داره و هميشه اسلحه داره و شايدم خيلي سنگدل باشه. شرايط غريبيه، نميدونم ميتونم يا نه.»
«پس تو با كارش مشكل داري؟»
«آره، مشكل دارم. هميشه بايد تو ترسو وحشت به سر ببرم.»
«او اونقدر شجاع هست كه بتونه از زن و زندگيش محافظت كنه.»
«از خودش چي؟»
«اونم با خدا، مگه افراد عادي ممكن نيست بر اثر بيماري و يا هزار حادثه ديگه جون خودشون رو از دست بدن. اين دست من و تو نيست كه بخواهيم پيش بيني كنيم. در ضمن فكر نكن ماست گير آوردي. تو تصميم خودت رو گرفتي و فقط من رو سر كار گذاشتي.»
«نه به جان تو.»
«جون خودت، چشمات داره داد ميزنه كه در مغزت چه خبره.»
«مرسي از مشاوه اي كه انجام دادي.»
«قابلي نداشت. به جاي مرسي هم تو فرهنگستان لغت متشكرم و ممنون رو جايگزين كردن.»
با تمسخر گفتم:«ميدوني كه فرانسه و فارسي رو قاطي ميكنم و به هردو به يك اندازه تسلط دارم.»
«وقتي همسر سروان معين شدي هم فارسي يادت ميره هم فرانسه. در مورد تو نبايد كوتاهي كنه.»
«نهايت بدجنسي خودت رو با اين حرف نشون دادي.»
بيرون آمدم و به اتاقم رفتم. تا اندازه اي كه ميخواستم از بهنام حرف كشيدم. حالا نوبت پدر و مادر بود تا سر فرصت با آنها صحبت كنم.
صبح مادر با ديدن من در رختخواب گفت:«بيتا، مگه قرار نبود امروز بري سر كار؟»
غلتي زدم و گفتم:«شايد مرخصيم رو تمديد كنم.»
«تمديد كني يا استعفا بدي؟»
وقتي سكوت مرا ديد گفت:«امروز كلاس دارم، ولي زود برميگردم تا با هم حرف بزنيم.»
با خروج مادر از رختخواب بيرون آمدم. نگاهي به كوچه انداختم و از ديدن لايه نازك برف كه روي بام خانه ها نشسته بود به هيجان آمدم. درخت نخل زيباتر از هميشه نگاهم ميكرد.
ساعتي بعد تلفن زنگ زد. حدس زدم پويا باشد،اما كتي بود و جوياي حالم شد. به آشپزخانه رفتم تا غذايي تدارك ببينم و مادر را خوشحال كنم. قابلكه روي اجاق خبر از ناهاري خوشمزه با دستپخت مادر را ميداد. با صداي دوباره زنگ تلفن به اتاق برگشتم. لابد فرزانه بود. نخواسته از كتي عقب بماند و ميخواهد حالم را بپرسد، اما صداي ان سوي خط لبخندي بر پهناي صورتم نشاند. خدا رو شكر تلفنهاي ايران تصويري نبود و گرنه آبرويم ميرفت. جواب سلامش را دادم. گفت: «چرا سر كار نرفتي، نكنه حالت بدتر شده؟»
«عمو جان اجازه دادن تا هر وقت كه ميخوام از مرخصي ام استفاده كنم.»
«يادم باشه سر فرصت از عموجان تشكر كنم.»
«شما چرا تشكر كني؟»
«چون همه عالم و آدم فهميدن كه من ميخوام ازدواج كنم، دست به دست هم دادن تا شرايط رو مهيا كنن.»
«اميدوارم با اون دختر خوشبخت به آرزوهاتون برسين، ولي من نميدونم چه ربطي به عموي بنده داره؟»
«چون اون دختر خوشبخت برادرزاده آقاي ارجمند مدير آژانسه.»
«شما بيش از حد غير منطقي و خودخواهانه حرف ميزنين و توجهي به خواسته من نداريد. اگر بدونم منظور شما من هستم الان ميرم سركار تا از خيال پردازي دست برداريد.»
«كسي كه تهديد ميكنه احتمال اينكه دست به اون عمل بزنه كمه.»
«كمه يا احتمالش زياده؟»
«از نظر فرضيه پليسي كمه.»
«بهتره شما به دنبال فرضيه هاي جديد باشيد و اجازه بديد منم استراحت كنم.»
«ما ميتونيم با يه پرچم سفيد به جنگ خودمون پايان بديم.»
«صلحي در كار نيست، به فكر ادامه جنگ باشيد.»
«اگه تا شب هم سر به سرم بذاري گوش ميكنم چون احتياج دارم صدات رو بشنوم. در ضمن پنجشنبه قراره خدمت برسيم.»
با حيرت گفتم:«با اجازه كي؟»
«با اجازه خودم.»
«سر به سرم نذار. من هيچ قولي به شما ندادم كه بدون مقدمه برنامه ريزي ميكني.»
«خيله خب، سر به سرت نميگذارم. بعدازظهر اجازه بگير تا يك ساعتي همديگر رو ببينيم.»
«در حال حاضر كسي خونه نيست... گمان نكنم اجازه بدن.»
«خودم با پدرت تماس ميگيرم و كسب اجازه ميكنم.»
«من عجب ميكنم. با وجود حرفهاي اون روز و قولي كه داديد بازم پيگير هستيد؟»
«حرفهاي اون روزت از عصبانيت بيش از حد بود و منم قول دادم تا زماني كه خودت نخواي سراغت رو نگيرم.»
«ميتونم بپرسم من كي به شما پيغام دادم كه خودم خبر ندارم؟»
«با نرفتن به سركار پيغامي گويا و واضح دادي.»
«گفتم سر به سرم نذار، من فقط بيمارم.»
«بيماري روحي به خاطر نديدن من...امروز حالت بهتر خواهد شد.»
«خيلي...»
«خيلي چي؟«
«خودت بهتر ميدوني؟»
«ساعت هفت مي آم دنبالت . خداحافظ.»
با قطع تماس، از اين همه اصرار و پافشاري پويا براي رسيدن به خواسته اش به خنده افتادم. با حرف و بهانه هايم بيشتر به اشتياقش دامن ميزدم. البته پويا هرچه گفت واقعيت داشت و به احساس من نسبت به خودش آگاه بود،فقط ميخواست من را از دنده چپي كه به آن گرفتار شده بودم رها كند.